نبض زمان آرام می تپد روزی کودکم خواهد آمد

تولدم .....

    دی ماه     من زاده ی ماه دی ام ..... همزاد مردم صد رنگ زاده ی مهرو آبان نیستم من از شهر خرداد و تیر فرزند آفتاب سوزان نیستم خالی از رنگ و ریا اهل حرف فراوان نیستم من زاده ی فصل سپیدم مثل برفم پر امیدم مثل شهد شرین شرابم مست مستم بی نقابم من اهل شادی و شورو عشقم عاشق ساقی و جام و می ام من عاشق برف سفید زاده ی ماه دی ام .....     سلام عزیزم امروز 20 دی 1394 ...
20 دی 1394

خسته ام خسته .....

  همه ، مرا با خنده های بلند می شناسند ! اما ..... این بالش بیچاره ، چه می کشد با گریه های بی صدای من .....       سلام گلم خوبی ؟ یه مدت نتونستم بیام برات چیزی بنویسم ، شرمنده عزیزم ..... ثانیه ها گذشتن و تبدیل به دقیقه ها و ساعت ها شدند ساعت ها گذشتند ، روزها و هفته ها هم گذشتند ماه ها گذشتند و تبدیل به سال شدند این همه انتظار ..... این همه چشم به راه بودن ..... و این همه نگرانی ..... با چشمانی اشکبار و دلی پر درد مینویسم مینویسم از نیومدنت...
17 دی 1394

یلدای 1394

  یلدا   از واژه هایی است که یک جور نوشته می شود ولی چند جور خوانده می شود ! گاهی کشیده و بلند ..... گاه خواب آلود ، آنچنان که گویی چشمهای تو را نفس می کشد ! گاهی بمانند یک احساس ، و خواندنش ! و گاه مانند احساسی خالی از هجاهای بی سر و ته ..... گاهی چندین و چند حرف و تصویر و خاطره در آن خوابیده است ..... و گاه تنها تصویر یک شیشه ی بخار گرفته در سرما ، که حالا پشت آن می نویسم : « یلدا » همان واژه ای که چند جور خوانده می شود ...
1 دی 1394
1